9 ماهگی آنیتای مامان
خیلی وقته نمیرسم به وبلاگت
یه مدتی هست مادربزرگت خونه ما هستن و من فرصت هیچ کاری ندارم و از نظر روحی هم من و بابایی زیاد تو وضعیت خوبی نیستیم
اسفند خیلی زود گذشت
غلت زدن تو دختر گلم خیلی بهتر شده و دیگه دستت رو میتونی بچرخونی و گریه نمیکنی که چرا نمیتونی برگردی ...
راستی غریبه گی هم میکنی ..........وای که اون لحظه ای که برای اولین بار غریبگی کردی و لب ها رو ورچیدی چقدر قشنگ بود و اولین بار در آغوش خاله ی بابا این کار و کردی و این پایان ماجرا نبود و خونه دایی مامانی هم تکرار شد اما آنجا دیگه ساکت نمیشدی و مکرر گریه کردی مامان قربونت بره
خیلی دوست دارم سال دیگه این موقع رو ..........چون شمابزرگ شدی
موقع غذا خوردن هام میگی و حسابی منو خوشحال میکنی
زمستون بدی رو پشت سر گذاشتیم و شما مرتب سرماخورده بودی
یه مدت هم بیرون روی شدید داشتی و ما مرتب دکتر بودیم آزمایش و ... که خیلی روزای سختی بود
و اخر هم متوجه شدم بخاطر دندون شما خرگوش کوشولو هست
از 7 ماهگی هم نبردمت قدو وزن چون این مدت همش در حال دندون دراوردن بودی و میدونستم زیاد وزن نمی گیری ..
الان 7 تا دندون داری 4 تا بالا 3 تا پایین
خیلی ها بهم گفته بودن دندون نیش سخته و من زیاد باورش نکرده بودم اما واقعا سخت بود و خیلی گریه میکردی و بی تاب بودی
راستشو بگم من زود خسته میشدم اما بابایی خیلی اروم بود و ناز تو رو حسابی می کشید
خداروشکر که این روزا خیلی زود میگذره و فقط خاطره اش میمونه
اما حس من این روزا :
با مریض شدنات و دکتر رفتن ها و دندون دراوردنتات باید بگم که خیلی زیاد خسته ام
خستگی که تا حالا تجربه نکرده بودم
خستگی که روز به روز با بی خوابی های شبانه شما دوچندان میشه
اما
میدونم این خستگی پایدار نیست و میگذره و تنها خاطره اش میماند
خیلی دوست دارم امسال زود بگذره و شما دو ساله بشی
از حس بابایی هم بگم که:
روز به روز بابایی به شما وابسته تر میشه و بیشتر عاشقت میشه
این رو از چشماش حرف زدنای با شما کاملا حس میکنم
بابایی خیلی مهربون تر از منه خیلی
گاهی وقتا بهش حسودیم میشه اخه من خیلی تندم خیلی زود از کوره در میرم
خیلی ارومه خیلی مهربونه خیلی خیلی خیلی خیلی......


9 ماهگی آنیتای مامان 